تلنگر های آسمانی

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

 

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند .

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط G نظرات () |

یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم .

خیلی ها میگن دوری و دوستی ، ولی من میگم سخته زنده بودن وقتی دوری و نیستی !

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط G نظرات () |

 

من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

 

· وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

 

· دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 

· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

 

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

· اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

 

دکتر علی شریعتی

___________________________________________________________________

 به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم!!

نوشته شده در جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط G نظرات () |

 

 

زندگی بافتن یک قالیست

به همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو دراین بین فقط ،‌میبافی

نقشه را خوب ببین ،‌خوب بباف

نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند ؟!

سال نو مبارکهورا

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط G نظرات () |

ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت: ببخشید آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛ ممکن است به من بگویید: اقیانوس کجاست؟!

ماهی بزرگ تر پاسخ داد: اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید.

ماهی کوچک پاسخ داد: نه! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.

نتیجه اخلاقی :
خداوند نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شاید باید تصمیم بگیریم که این نعمتهای خداوندی را درست ببینیم و بدانیم که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهیم بگذرانیم.

نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است. حرکت از تو و برکت از او 

 فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید.

___________________________________________________________________

 به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم!!

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط G نظرات () |

داستان " ارث پدر" از مجموعه داستان "بچه خیابانی ها"

 =============

ارث پدر

پدرم وقتی مرد، همه ی خیابان ها چراغانی بود. ماشین ها بوق می زدند و از خیابان ها می گذشتند. مردم ، شادی می کردند و به هم شیرینی می دادند. هر کسی از کنار پدرم رد می شد، سکه ای به طرف او می انداخت. من گریه می کردم ، دور و بر پدرم پر از پول بود.

  ناگهان پدرم از جایش بلند شد تعجب ؛ همه ی سکه ها را جمع کرد و گفت" می بینی پسر! مردم مرده ی مرا بیش تر از زنده ام دوست دارند.

امشب ، یک شام حسابی می خوریم؛ گوشه ی خیابان نمی خوابیم؛ مثل آدم زنده ها زندگی می کنیم؛ بیا!"

از آن روز ، پدرم هفته ای دو سه بار می مرد و من بالای سرش زار زار گریه می کردم. اما یک دفعه ، پدرم راست راستی مردو دیگر از جایش بلند نشد.

تنها ارثی که از پدرم به من رسید، مردن و زنده شدن است؛ آن هم هفته ای چند بار! خیلی سخت است، خیلی!

ناراحت

منبع : سیب خاطرات

___________________________________________________________________

 به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم!!

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط G نظرات () |

 

دروغ ممنوع

 

امروز داشتم میرفتم آموزشگاه رانندگی ، همین که خواستم از خیابان اصلی عبور کنم تا اون دست خیابان برم تو کوچه آموزشگاه ، مربیم را دیدم که با ماشین رد شد و رفت تو کوچه

ظاهرا من را ندید . منم آروم آروم رفتم و با سلام وارد ماشین شدم .

جواب سلامم را داد و گفت : " چقدر دیر آمدی ، فکر کردم دیگه نمیای ؟!!! "

من فقط لبخند زدم . .. . همین . .. .

 

___________________________________________________________________

 به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم!!

نوشته شده در جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط G نظرات () |

 

پیرزن ایستاده بود توی صف. جوان خوش پوش پرسید:"مادر! آخرین نفر شمایید؟".
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...

و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

___________________________________________________________________

 به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط G نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ